
Sunday, October 29, 2006
دل پاک کودکانه

Tuesday, October 24, 2006
کوچه های بی سر و ته از وبلاگ مهديس

اين نوشته قشنگ که می بينين ماله وبلاگ مهديس هستش، نوشتش خيلی به دلم نشست، شايد چون با حس حال الانم خيلی سنخيت داشت ولی به هر حال اوون چيزی که مهمِ اينه که دنيای ايده آل متاسفانه وجود نداره و اين تويي که برای داشتن دنيای ايده آلت بايد هر روز بيشتر از قبل حواست رو به اطرافت جمع کنی تا خدايي نکرده از اطرافيانت چيز های عجيب غريب نبينی. نمی دونم ولی مثله اينکه آدما وقتی بزرگ تر می شن ديگه نمی تونن بچه گی هايي قبلی شون رو ادامه بدن، يا اگه بتونن هم بايد خيلی بيشتر حواسشون رو جمع کنن تا مبادا بقيه که ديگه تو معصوميت بچه گيشون نيستند ضربه نخورن
در چشمانم چيزی بود و نيست اينک
شادمانی کودکانه ای
که با ديدار برگ سبزی می شکفت
برق شوقی از رقص برگچه ای بر ساقه ای
روی ديوار های آجری
در کوچه های بی سر و ته
هنگام باد
آری دلم شکسته در اينجا
اينجا که هيچکس به برگ سبزی
خشنود نمیشود
اينجا
که کوچه های بی سر و ته را
راحت از ياد ميبرند
و شکسته های دلمان را
چون زباله ها
در سطل می ريزند
شادمانی کودکانه ای
که با ديدار برگ سبزی می شکفت
برق شوقی از رقص برگچه ای بر ساقه ای
روی ديوار های آجری
در کوچه های بی سر و ته
هنگام باد
آری دلم شکسته در اينجا
اينجا که هيچکس به برگ سبزی
خشنود نمیشود
اينجا
که کوچه های بی سر و ته را
راحت از ياد ميبرند
و شکسته های دلمان را
چون زباله ها
در سطل می ريزند
Thursday, October 19, 2006
موهبت
من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی را قرار داد تا نيرومند شوم
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پيش پايم مسايلی گذاشت تا آنها را حل کنم
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بيشتر تلاش کنم
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشيده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم
من هيچ کدام از چيز هايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم
ولی به همه آنچه که نياز داشتم رسيدم
و او بر سر راهم مشکلاتی را قرار داد تا نيرومند شوم
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پيش پايم مسايلی گذاشت تا آنها را حل کنم
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بيشتر تلاش کنم
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشيده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم
من هيچ کدام از چيز هايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم
ولی به همه آنچه که نياز داشتم رسيدم
واقعيت اينه که وقتی که اوون چيزی که می خواهيم از ته دلمون باشه و اوون چيزو با تمام وجودمون بخواهيم، حتماً بهش می رسيم. اگه نرسيديم بايد يادمون باشه که يا اوون رو از ته دل نخواستيم و يا اينکه اوون چيز با قصه زندگی و مسير زندگی ما فرق داشته و نبايد بهش می رسيديم. شايد اوون لحظه خيلی ناراحتمون بکنه ولی بعداً می بينيم که نه به قول معروف قسمت نبوده، چون توی مسير زندگی ما نبوده. بعضی وقت ها هم ما تو زندگی مون اوون چيزی که می خواهيم واقعاً نمی دونيم چی هستش و به بيراهه می ريم، اوون همون موقعی هستش که همش داريم سعی می کنيم و فکر می کنيم که واقعاً از ته دلمون اوون چيز رو می خواهيم، ولی واقعيت اينه که نه اين ظاهر قضيه هستش که ما می بينيم، بلکه در باطن قضيه ما چيزِ ديگه ای می خواهيم که مطابق با مسير و داستان زندگی مون هست
Tuesday, October 10, 2006
کافی شاپ

يک بستنی ساده
هيچ وقت از کافی شاپ خوشم نيامده. وقتی که آدم های رنگارنگ رو می بينم که به زور دارند به هم لبخند می زنند، حالم به هم می خورد
بعد از مدت ها يک روز عصر رفتم به يکی از اين کافی شاپ ها، همين طور که داشتم به مردم نگاه می کردم، ديدم يک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت يک ميز نشست
برايم جالب بود! پيشخدمتی که خيلی ادعای انسانيتش می شد به سمت آن دختر بچه يورش برد تا او را بيرون بيندازد
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پيشخدمت گفت: پولش را می دهم، هيچ چيز مجانی ای نمی خواهم
کمی پايش را تکان داد و در حالی که زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت: يه بستنی ميوه ای چند است
پيشخدمت با بی حوصلگی گفت: پنج دلار
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پول هايش رو بيرون آورد و شروع کرد به شمردن پول هايش. بعد دوباره گفت: يک بستنی ساده چند است
پيشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار
دختر آدامس فروش گفت: پس يک بستنی ساده بدهيد
پيشخدمت يک بستنی سـاده برايش آورد که فکر نمـی کنم زياد هم سـاده بود (احتمالاً مخلوطی از ته مانده بقيه بستني ها)
دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پيشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، ديد دخترک کنار ظرف بستنی دو تا يک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام
Sunday, October 01, 2006
Our deepest fear
این نوشته بخشی از سخنرانی های نلسون ماندلا هستش که من خیلی ازش خوشم اومد و خیلی دلم می خواست که اینو برای همه بذارم
Our deepest fear is not that we are inadequate. Our deepest fear is that we are powerful beyond measure
It is our light, not our darkness, that most frightens us. We ask ourselves, who am I to be brilliant, gorgeous, talented and fabulous? Actually, who are you not to be
You are a child of God. Your playing small doesn’t serve world. There’s nothing enlightened about shrinking so that other people won’t feel insecure around you
We are all meant to shine, as children do. We are born to make manifest the glory of god that is within us. It’s not just in some of us, it’s in everyone
And as we let our own light shine, we unconsciously give other people permission to do the same. As we are liberated from our own fear, our presence automatically liberates others
It is our light, not our darkness, that most frightens us. We ask ourselves, who am I to be brilliant, gorgeous, talented and fabulous? Actually, who are you not to be
You are a child of God. Your playing small doesn’t serve world. There’s nothing enlightened about shrinking so that other people won’t feel insecure around you
We are all meant to shine, as children do. We are born to make manifest the glory of god that is within us. It’s not just in some of us, it’s in everyone
And as we let our own light shine, we unconsciously give other people permission to do the same. As we are liberated from our own fear, our presence automatically liberates others
Subscribe to:
Posts (Atom)